پارت صد و چهارم :

پنجاه و سه. سطرهای بیصدا!


صبح آفتابی عید فطر، همه چیز انگار رنگ تازه‌ای گرفته بود. بعد از مدت‌ها، زندگی به همه شان فرصت داده بود که دور هم جمع شوند. هما، آسمان، و الینارز کنار آرمان، یونا و دانیال نشسته بودند؛ جهان کوچکشان کامل شده بود.
هوای خانه پر از عطر نان تازه و چای بود. میز صبحانه با ظرافت چیده شده بود. عسل، خامه، نان‌های داغ، تخم‌مرغ‌های نیمرو شده و لیوان‌های پر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۶۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آمینا

    2

    هیچکدوم یاد حیان پیرمرده هم نکردن

    ۲ سال پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    پارت بعدی :)

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    2

    پس حیان کجاست مگه نیامدخوابگاه🤔💋

    ۲ سال پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    صبور باشید:)

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️